بایگانی

بایگانی برای آوریل, 2007

واژه را باید شست؟

آوریل 29, 2007 Amir 2 نظر

چرا من همیشه فکر می کردم که راهپیمایی به گروه بزرگی از شهروندان گفته می شه که شهر را برای خواسته ای می پیمایند؟ دست کم اون روزها به همایش های گروه های ۲۰-۳۰ نفری، می گفتند تجمع گروه کوچکی از فلان جور آدم ها. این خبر رو از خبرگزاری فارس ببینید که زیرش هم نوشته راهپيمايي در حمايت از مبارزه با بدحجابي در شهرستان قم

راهپيمايي در مايت از مبارزه با بدجابي در شهرستان قم
راهپيمايي در حمايت از مبارزه با بدحجابي در شهرستان قم


دانسته یا نادانسته این خبر همسو با جریان نوی مبارزه با اون چیزیه که از چند سال پیش به نام بدحجابی شناخته شد و واکنش طبیعی آدمیزاده ها به حجاب اجباریه. راستش رو بخواهید برای من سخته باور این که این مبارزه ها که شکستش از همین حالا مثل روز روشنه (و با هیچ کدوم از باورهای اسلامی مانند زوری نبودن دین) همخوانی نداره، هیچ انگیزه ی دینی ای پشتش باشه. هم زمان شدن این بگیر و ببندها با ناآرامی هایی که تازگی ها از همه جای ایران شنیده می شه (آموزگارها، زنان، کارگرها، راننده ها) و مهمتر از اون هم زمانیش با تلاش ایران برای از سرگیری رابطه اش با آمریکا، به آدم می گه که این بگیر و ببند ها برای سرگرم کردن مردمه به چیزهایی آن چنان پیش پا افتاده تا بزرگان کشور به کارهای مهمتری رسیدگی کنند. مانند همه ی پیش آمدهای دیگه ای از این دست، اعتراف می کنم که فکر پشت این کارها ستودنیه (هر کسی که هست خیلی باهوشه) ونتیجه ی این کارها تباهی بی برو برگرد. کتک زدن زن ها توی خیابون جز پشیمانی به بار نمی آره. فکر می کنم پدربزرگم بود که می گفت با زن جماعت نباید درافتاد که هر حکومتی که با زن ها در افتاد با خواری ریشه کن شد. و مثال دم دستش هم رضا خان بود و سرنوشتش. خدا بیامرزدش پیرمرد خوب می فهمید و می دید روزگار امروز و فردای بدتر از امروز ما رو.۱

Categories: يادداشت ها

بهار

آوریل 22, 2007 Amir 2 نظر

همیشه مرگ برای من ناشناخته ترین بوده است. بودنش را می بینم. هر روز، همه جا و نزدیک تر از هر چیز دیگری. مانند روزی که امتحان شفاهی داری و استاد نام هم کلاسی هایت را بدون ترتیب می خواند. هر بار که نامی خوانده می شود کسی می رود و تو هنوز نشسته ای با قلبی که تند می زند که این بار هم من را نخواند. می دانی که نام تو هم خوانده خواهد شد، دیر یا زود. هر بار که نامی را می خوانند نفس راحتی می کشی که من نبودم و دمی نمی گذرد که باز دلهره به سراغت می آید که این بار نوبت من خواهد شد. می دانی که فراری نیست ولی نمی توانی دلت را یک دل کنی که اگر زودتر بخوانندت بهتر است که امتحانت را بدهی و خوب یا بد خلاص بشوی یا این که بازهم دیرتر بخوانند تا آماده تر باشی….۱

امروز که از پس هفت ماه سرمای سخت زمستان دراز، بهار به شهر ما هم آمد با ساناز رفتیم به تماشای بهار و شکوفه هایی که این همه منتظر دیدنشان بودیم. نه رانندگی کردیم نه راه دور رفتیم. در خانه مان را که باز کردیم بهار همه جا بود. طبیعت مرده جان گرفته بود و جای آن همه برف حالا سبزه و چمنی بود که اگر هفته ی پیش می دیدی هرگز باور نمی کردی که یک روز زندگی به این گیاهان زرد باز گردد. همه ی شهر کوچکمان را پیمودیم پیاده. همه جا بهار بود و شکوفه و زندگی، و مردمانی که باز لبخند می زدند و روز به خیر می گفتند. سر راهمان از گورستان خیابان ویگنز که می گذشتیم دیدیم بر خلاف همیشه در گورستان را باز گذاشته اند. با این که هیچ آداب این جا را نمی دانستیم به خودمان جرات دادیم و وارد شدیم. دیدن آن همه قبر آن هم درست روزی که زندگی را با همه ی زیبایی اش می دیدیم اتفاقی نبود. بر خاک مردمانی که سال ها پیش مانند ما به تماشای شکوفه ها از این خیابان ها می گذشتند سبزه و شکوفه هایی درآمده بود بی هیچ نشانی از مرگ. از گورستان که عکس می گرفتیم ناخودآگاه با خودم می خواندم این سبزه که امروز تماشاگه ماست، تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست.۱

شکوفه بر سر گور

Categories: يادداشت ها

اشک شوق

این عکس برگزیده ی امروز خبرگزاری فارس بود، زیرش هم نوشته بود اشك شوق نوجوانان شهر لار پس از ديدار رييس جمهور.

یک چیزی توی این عکس هست که نگاه آدم رو روی خودش نگه می داره. شاید امیدی باشه که ته نگاه این دختر دیده می شه. نمی دونم. مسوولیت سنگینیه به دوش کشیدن این همه نگاه پر از شوق

 

 

 

اشک

Categories: يادداشت ها

مالیات در دقیقه ی ۹۰

آوریل 14, 2007 Amir 1 comment

آخرش هم این مالیات دادن ما به دقیقه ی ۹۰ کشید! از دو هفته پیش می گفتم که زودتر کارهای مالیاتمون رو بکنیم که نمونه برای شب آخر. ولی وسوسه ی نوشتن مقاله ی نیمه کاره ام که خیلی به خاطرش هیجان زده بودم نگذاشت ، نتیجه اش این شد که این دو هفته به طور نمایی دلشوره ام بیشتر شد و آخرش هم تا دو روز پیش نه مقاله ام تموم شد نه کار مالیاتمون انجام شد. آخه باژ دادن این جا این جوریه که (مالیات به فارسی می شه باژ. توی این نوشته به جای مالیات باژ به کار می برم ببینم چی می شه!) دولت خودش هر جوری که می تونه توی سال از تو پول بر می داره . این پول دست کم برای ما بیشتر از باژیه که باید در یک سال بپردازیم. اونوقت تا دومین هفته از چهارمین ماه سال هر کسی باید بشینه خودش حساب و کتاب کنه ببینه چه قدر باید از دولت پس بگیره. این کار رو همه باید بکنند و برای همین کار سختی نیست ولی از اون کارهاییه که اگر به خاطر پولش نبود هیچ وقت دلم نمی خواست بکنم چون باید بشینی یک مشت جدول پر کنی از عدد و هر یک قدم در میون بری دفترچه ی راهنما رو بخونی و ببینی شامل تو می شه یا نه. این دفترچه رو من تازه دیشب پیدا کردم و دیدم که ما باید کارسخت رو بکنیم و همه چیز باید روی کاغذ انجام بشه و با نامه فرستاده بشه. تازه این رو هم ساناز فهمید که دیشب از فیلادلفیا که برگشت دید من هنوزنشستم روبروی رایانه ی  (این ی رو هر کاری کردم نتونستم پاکش کنم! ) و دارم زور می زنم که بفهمم ما که یک ماه از سال رو این جا نبودیم باید چه جوری این جدول رو پر کنیم. دیگه با هم نشستیم و پرش کردیم. هم باژ فدرال رو پر کردیم هم استانی و خلاص! امروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. ولی نتیجه ی این دیر کردنمون این شد که نتونستیم بریم شکوفه های گیلاس رو ببینیم. این دیدن شکوفه های گیلاس هم از اون کارهای آمریکاییه که آدم از بس همه چیزش خوب و سرجاشه پا می شه چند صد کیلومتر رانندگی می کنه که بره دو تا ایالت اون ورتر شکوفه های گیلاس اون جا رو ببینه و برگرده بیاد. با این همه دلمون می خواست که بریم ولی چون بچه ها برنامه رو انداختند جمعه شب ما نتونستیم باهاشون بریم و مجبوریم امسال رو هر جوری شده بدون دیدن شکوفه ها ی گیلاس سر کنیم!۱

Categories: يادداشت ها

واژه های فارسی قرآن

آوریل 8, 2007 Amir 12 نظر

نوروز امسال پر دید و بازدیدترین نوروز زندگی من بود! و چون نه ترس از دلخوری کسی داشتیم نه به زور خویشی باید خانه ی کسی می رفتیم، دید و بازدیدهامون خیلی چسبید و به دیدن هر کسی که می شناختیم رفتیم. یکی از این ها دوستان مصری مون بودند که دیشب مهمونشون بودیم و دو تا چیز تازه یاد گرفتیم. این جا می نویسم که یادم نره:

یکی این که همه ی کلمه های سرود ای ایران فارسی نیستند. یک کلمه ی عربی توش به کار رفته که تنها واژه ی عربی اونه: نور توی این جمله: نور ایزدی همیشه رهنمای ماست. نور واژه ی عربی برای روشنی فارسیه. برای روشنی، شید هم به کار می ره که در واژه های خورشید (گوی درخشان) مهشید یا جمشید هست.

دیگه این که: یک راه شناختن واژه های عربی، پیدا کردنشون در قرآنه . ولی قرآن هم همه ی واژه هاش عربی عربی نیستند و واژه های فارسی در قرآن به کار رفته که این ها هستند: ابریق (آبریز، آفتابه)، استبرق (استبرک از ریشه ی ستبر)، برزخ (به معنای فاصله و مانع میان دو چیز است و با فرسخ هم ریشه است که هر دو از فرسنگ پهلوی می آیند)، برهان (از پروهان پهلوی ولی اختلاف نظر هست)، تنور، جناح (گناه)، دین (از پهلوی گرفته شده)، دینار، رزق (روچک پهلوی – روزی)، روضه (رود)، زنجبیل (زنجفیل)، زور (از زور پهلوی = دروغ)، سجیل (با تشدید روی ج، عربی سنگ و گل فارسی است!)، سراج(چراغ)، سرادق (سراچه – سراپرده)، سندس (پارچه ای که از سند (هند) می آید)، سرد (و همچنین زرد به معنی سلاح زنجیر از ریشه ی اوستایی زراد گرفته شده که در زبان پهلوی به زره و در عربی به زرد تبدیل شده. امروزه ما ترکیب زرادخانه را در زبان فارسی به کار می بریم)، سوق، سلب، عفریت (آفریده – از ریشه ی آفریتن (آفریدن) پهلوی) ، فرات، فردوس (پردیس)، فیل (پیل)، کافور، کنز (گنج)، مایده، مجوس (گبر)، مرجان، مسک، نسخه (از نسک پهلوی آمده)، هاروت و ماروت (نام دو فرشته – از خرداد و مرداد گرفته شده)، ورده، وزیر، یاقوت، قمیص، زبانیه(نگهبان دوزخ – زبانه های آتش)، زرابی(فرش های گران از ریشه ی زیر پا یی) عبقری (جای نیکو)، مسک (مشک)، و کاس که از کاسه گرفته شده است.

این ها از کتاب واژه نامه ی قران نوشته ی آرتور جفری گرفته شده. چند تا از فارسی ها را خودم پیدا کردم و هنوز برای همه شان واژه ی فارسی درست نیافته ام. این کلمه ها را هم از این جا پیدا کردم