بادبادک باز
من هم خواندمش! حالا من هم جزو آن دسته آدم هایی هستم که این کتاب را خوانده اند. حالا می توانم توی مهمانی ها سینه ام را جلو بدهم و میان بحثی بی مقدمه بپرسم راستی شما بادبادک باز را خوانده اید؟
ولی از شوخی گذشته تلخ ترین کتابی بود که به عمرم خوانده ام! آن قدر پربود از پیش آمدهای درد آور ناگوار که ناخودآگاه هنگام خواندنش چهره ام را در هم می کشیدم و توی خودم مچاله می شدم. جوری که ساناز از ریخت و قیافه ام می فهمید چه کتاب ناخوش آیندی دست گرفته ام. همین امشب همه اش را خواندم و تمامش کردم و حالا انگار که کتکم زده باشند. چه قدر خوش حال شدم وقتی که تمام شد و دیدم همه ی آن چه که خوانده ام داستان بوده و زندگی کس دیگری بوده . نمی دانم کتاب خوبی بود یا نه و تردیدم درست مانند تردیدی است که از دیدن فیلم مصایب مسیح داشتم: این که خواننده را با نشان دادن نامردمانه ترین کارهای آدم های بد داستان تحت تاثیر قرار بدهی جوری که صحنه های ناجور را هیچ وقت از یاد نبرد کار درستی هست یا نه. ولی از این که این کتاب را خواندم خوش حالم. مخصوصا توجهم به جاهایی از داستان جلب می شد که درباره ی طالبان بود و با خودم فکر می کردم که طالبان میهنی هم زیاد از طالبان افغانستان دور نیستند ولی به قول ساناز کارهایی مثل سنگسار کردن میان دو نیمه ی فوتبال را هنوز به این راحتی ها نمی شود به ایرانی ها تحمیل کرد. امیدوارم که روزی نرسد که بخواهیم چنین کتابی درباره ی ایران بنویسیم (حتی اگر زیاد فروش کند)۱