شنبه ی این هفته برای شنیدن سخنرانی هایی در باره ی نهادینه کردن حقوق بشر در ایران به واشنگتن رفتیم. راستش در راه سفر به ویرجینیا، یکی دو روزی پیش دوستانمان در بالتیمور ماندیم که خیلی خوش گذشت و پیشنهاد کردند که با هم برویم به شنیدن این سخنرانی ها و ما هم رفتیم. آن چه که دیدیم و از سخنرانان شنیدیم زیاد از آن چه که انتظارش را داشتیم دور نبود: بیشتر سخنرانی ها از زبان آن هایی بود که سال ها پیش – زمان انقلاب – از ایران رفته بودند و از آن چه می گفتند می شد فهمید که آشنایی چندانی با ایرانی که من می شناسم ندارند و گاهی آن قدر تند و با خشونت سخن می گفتند که سخت می شد باور کرد داوری هایشان بی طرف باشد. پیش از هر چیزی باید بگویم که از میان کارهایی که تا کنون کرده بودند، کمک به رساندن پول به زلزله زده های ایران برای من از همه باارزش تر بود. هم چنین تلاششان برای دور ماندن از بازی های سیاسی و پرهیز از استفاده از کارهایشان برای دشمنی با جمهوری اسلامی برای من بسیار قابل تقدیر بود. ولی در پایان برای من مانند روز روشن بود که کارشان به نتیجه ی دلخواهشان نخواهد رسید چون مردم ایران را نمی شناسند. من فکر می کنم که حقوق بشری پذیرفتنی برای ما آن است که خودمان به آن باور داشته باشیم. نمی شود از بیرون ایران یک کتابچه برای ایرانیان فرستاد با یک یادداشت که این چیزی است که این جا مردم به عنوان حقوق مسلم بشری می شناسند و شماهم باید پیرو همین قانون ها باشید. نمی توان فراموش کرد که ایرانیان مردم مذهبی ای هستند – خوشتان بیاید یا نه این گزینه ی درستی است – و نمی توان با گفتن این که در قرن ۲۱ ام این مسایل حل شده است چیزی خلاف آن چه که به نام دین به آن باور دارند را به آن ها تحمیل کرد. رویکرد پیشنهادی من برای آن ها که دلشان برای حقوق انسان در ایران می سوزد به طور مشخص این است:
یک – تلاش برای برطرف کردن مشکل دینی: بسیاری از ناهمخوانی های میان مذهب و حقوق بشر از آن جا می آید که قانون های دینی از سال ها پیش بازبینی نشده اند و از آن جا که قانون ایران بر مبنای قانون دین نوشته می شود این به روز نبودن قانون های دینی مانع بزرگی برای نوشتن قوانین نو می شوند. خوش بختانه در مذهب شیعه این امکان پیش بینی شده که در چنین شرایطی دانشمندان دینی که همان آخوندهایی هستند که همیشه از فعالیت های حقوق بشر کنار گذاشته می شوند قانون ها را بازنویسی کنند. تجربه ی سال ها نشان داده که اگراز این امکان درست استفاده شود نتایج بسیار خوبی به دست می آید. نمونه ی آن هم گفته های تازه ی آیت ا… صانعی و دیگران درباره ی پشتیبانی از یکی شدن حقوق زن ومرد مانند دیه و چیزهای دیگر است. برای رسیدن به چنین هدفی باید برنامه داشت. باید گروه های تخصصی ای داشت که دین را می فهمند و حقوق بلدند و می توانند به زبان دانشمندان دین حرف بزنند. این گروه ها باید چانه زنی کنند، بحث کنند و به آن ها که قانون دین را می نویسند شرایط جامعه را بفهمانند. این کار اگر درست انجام شود نخستین مانع که ناهمخوانی دین با حقوق بشر است تا اندازه ای حل می شود
دو – آگاهی دادن چهره به چهره: این روش همان است که کوشندگان حقوق زنان در پیش گرفته اند و اگر ادامه پیدا کندبسیار پیروزی بخش خواهد بود.این کارمردم را آکاه می کند و اگر مشکل ناهمخوانی با مذهب حل شده باشد جا انداختن چیزی را بسیار آسان تر می کند
سه – اصلاح قانون: این شاید آخرین قدم باشد. اگر مشکل ناهمخوانی با دین حل شده باشد و مردم هم با چیزی موافق باشند می شود قانونی را آسان تر تصویب کرد. برای پیروزی در این مرحله هم نیاز به گروه های حقوقی چانه زن که در آمریکا به آن ها لابی می گویند هست. گروه هایی که حقوق و قانون را خوب بدانند، احساساتی نشوند و به دور از سود شخصی و سیاسی شان به دنبال هدف های بشر دوستانه باشند. این گروه ها با نمایندکان مجلس و حتی شورای نگهبان دیدار می کنند و اصلاحات پیشنهادیشان را به آن ها می گویند و آن قدر پافشاری می کنند تا یا قانون تصویب شود با بفهمند کجای کار ایراد دارد و تلاش کنند ایراد را برطرف کنند و با پیشنهاد بهتری به مجلس برگردند.
این ها پیشنهاد های من هستند. همه شان جای بحث دارند ولی دست کم به نظر خودم یک روش خودسازگار و شدنی است که نیاز به زمان زیاد، تلاش و بردباری چندین نفر دارد که از رسیدن به قدرت و وارد شدن به بازی سیاست چشم بپوشند و برای مردم میهنشان سال ها کار کنند