بایگانی

بایگانی برای جولای, 2007

آکسان قلابی؟

جولای 27, 2007 Amir 2 نظر

به قول شرک: «بعضی وقت ها بعضی چیزها بیشتر از اونی که نشون می دن هستند» و پشت بعضی از اتفاقات بیشتر از نتیجه گیری های ساده ای که بلافاصله پس از شنیدن داستان دست گیر آدم می شود مفهوم خوابیده است. این داستان آکسان هم ظاهرا از همان پیش آمدهایی بود که زیاد شبیه چیزی که به چشم می آمد نبود. نه مجری برنامه برکنار شد نه هیچ اتفاق خاص دیگری افتاد. تنها کارکرد این برنامه جلب توجه تعداد زیادی از مردم بود تا مهمانان شب های بعدی بتوانند پیامی که لازم بود را به گوش همه برسانند. با جوانمردانه بودن یا نبودن این نقشه کاری ندارم ولی بسیار تمیز اجرا شد! هر بار که چنین اتفاق هایی می افتد واقعا به مغزهای پشت این جریان آفرین می گویم و بیشتر می فهمم که رقابت با چنین جریانی – حتی در شرایط برابر – کار ساده ای نیست.۱

Categories: يادداشت ها

آکسان یعنی همین فشاری که شما به مردم میارید!۱

جولای 23, 2007 Amir 1 comment

مصاحبه ی فرزاد حسنی مجری برنامه ی کوله پشتی با سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ باور نکردنی بود! تا جایی که من یادم می آید در ایران حتی به مدیر مدرسه هم نمی شد انتقاد کرد چه برسد به مقام های بالاتر. حرف های حسنی را پیشتر از زبان خیلی ها شنیده بودم و چیز تازه ای نبود ولی بیان آن ها جلوی کسی که مسوول این برخوردها هست پدیده ی بسیار تازه ای بود که من شبیهش را در ایران سراغ ندارم. خود مصاحبه را از این جا ها می شود تماشا کرد  [بخش یک] [بخش دو].۱  

——

احساس جامعه ی باز چند ساعتی بیشتر نپایید! ظاهرا آینده ی شغلی مجری برنامه به خاطر همین برنامه به خطر افتاده.  نوروز: اخبار رسیده از صداوسیما حكایت از آن دارد كه «فرزاد حسنی» مجری برنامه «كوله‌پشتی» به دلیل طرح سؤالات انتقادی از سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ شغل خود را از دست خواهد داد. منابع نزدیك به برنامه «كوله‌پشتی» دراین‌باره به خبرنگار نوروز اطلاع داده‌اند كه در پی واكنش مطبوعات و سایت‌های تندرو جناح حاكم به نحوه اجرای حسنی در دو برنامه اخیر  كوله‌پشتی كه به اجرای طرح امنیت اجتماعی اختصاص داشت، مسؤولان صداوسیما تصمیم به بركناری وی گرفته‌اند [ادامه ی داستان]۱

Categories: يادداشت ها

پارسایان مرگبار

جولای 20, 2007 Amir 2 نظر

زمستان دو سال پیش که آکسفورد بودم، یک شب برای این که کمی آدم تماشا کنم و تنها نباشم به کتاب فروشی شهر رفتم. کتاب فروشی بزرگ و چند طبقه ای بود که در آن سرمای شب زمستانی پناهگاه خوبی بود برای آن ها که کتاب دوست داشتند. می توانستی ساعت ها آن جا بنشینی و کتاب بخوانی و قهوه بنوشی و گرسنه که شدی چیزکی از فروشگاه ته مغازه بخری و بخوری. همه ی این ها برای من که از شرق آمده بودم تازه بود و جذاب. داشتم مجله های رنگ و وارنگشان را وارسی می کردم که شنیدم از بلندگو اعلام می کنند که پیش فروش کتاب ششم هری پاتر تا چند دقیقه ی دیگر آغاز می شود و دوست داران هری پاتر می توانند در زیر زمین فروشگاه کتاب را پیش خرید کنند و برنامه های ویژه ای که فروشگاه به همین مناسبت برگزار می کرد را تماشا کنند. من آن روزها هنوز چیزی درباره ی هری پاتر نمی دانستم ولی کنجکاویم من را هم به طبقه ی پایین کشاند و آن همه شور جمعیت هیجان زده ام کرد که چه پیش آمد بزرگی باید باشد آمدن ششمین کتاب هری پاتر که این همه آدم برایش سر و دست می شکنند. تا تابستان همان سال که کتاب دربیاید هرجایی که رفتم از اروپا گرفته تا کانادا و آمریکا و ایران خودمان همه ی دوستداران هری پاتر را بی تاب خواندن کتاب ششم دیدم. کتاب که درآمد خیلی ها همان نیمه شب رفتند و در صف ماندند تا نخستین کسی باشند که کتاب را می خرند و می خوانند. شبی که هری پاتر در می آمد جشنی بود دیدنی که مردم کشورهای مختلف، همه ی آن ها که انگلیسی خواندن می دانستند در آن شریک بودند. در ایران خودمان هم کتاب خیلی زود ترجمه شد و به دست هوادارانش رسید ولی با یک تاخیر یکی دو ماهه. آن سال خیلی دلم می خواست که ما هم در این هیجان بزرگ شریک باشیم و مانند همه ی مردم بی صبرانه برای خواندن کتاب ثانیه شماری کنیم. آن سال به حکم بودن در شرق کره ی زمین از این جشن محروم بودیم ولی امسال ما هم با بقیه ی دنیا منتظر می شویم و در هیجان بزرگ جشن آخرین کتاب هری پاتر شریک می شویم.  چون امسال من هم همه ی داستان را می دانم. همه ی کتاب شاهزاده ی دورگه را ساناز برایم گفت. بر خلاف کتاب های قبلیش این یکی ناتمام می ماند  و ترا با انبوه پرسش هایت در انتظار آخرین کتاب می گذارد.  و آخرین کتاب امشب در می آید. نیمه شب امشب.  به خاطر همین این روزها روزهای هری پاتر است. تمام این چند روز هر جا که می روی حرف هری پاتر است. ده روز پیش فیلم کتاب پنجم هری پاتر درآمد،  چند روز پیش هم جشن هری پاتر دانشکده ی اختر فیزیک بود. هفته ی پیش در پیک نیک دانشکده ی فیزیک خانم پیبلز که فکر می کنم هفتاد سالی داشته باشد بحث داغی راه انداخت که فکر می کنید پایان داستان چگونه باشد …. خلاصه این که همه منتظرند. تنها چند ساعت دیگر مانده و آمازون هر از چند گاهی برایمان میل می فرستد که کتابتان ساعت چند از کجا رد شد و حتی اگر نخواهی درگیر شمارش معکوست می کند. و ته دلت خوشت می آیداز این که در این هیجان جهانی شریک هستی.

Categories: يادداشت ها

به روشت که باور داشته باشی …۱

جولای 13, 2007 Amir 3 نظر

قفل بسته ی کار ما به دست ساناز گشوده شد! سال گذشته که برای دوچرخه ام قفل رمزی خریدم تنها چیزی که به فکرم نمی رسید این بود که یک روزی رمز قفلم را فراموش کنم و دوچرخه ی قفل شده ام جلوی چشمم بی استفاده بماند. به خاطر همین آخر پاییز که دوچرخه ام را قفل کردم رمزش را هیچ جایی یادداشت نکردم . این شد که امسال به محض این که هوا خوب شد و خواستم باز دوچرخه سواری کنم دیدم که اصلا به هیچ وجه رمز قفلم یادم نمی آید. تنها راهی که داشتم این بود که از پلیس بخواهم که قفل را برایم بشکند ولی چون کاغذ خرید دوچرخه را نداشتم و دوچرخه ام را در اداره ی پلیس دانشگاه ثبت نکرده بودم، یک بار که با پلیس درباره ی شکستن قفل حرف زدم زیاد روی خوشی نشان ندادند. توصیه ی رامین هم برای بریدن زنجیر فایده ای نداشت چون زنجیر واقعا کلفت بود. تنها راه حلی که امتحان نکرده بودم راه ساناز بود که می گفت شماره های مختلف را امتحان کنیم تا رمز پیدا شود چون با یک محاسبه ی ساده دیدیم که این کار عملی نیست. به خاطر همین دوچرخه ی قفل شده ام همان جا جلوی در خانه مانند حسرتی به دلم ماند تا این که دیروز که به خانه برگشتیم دیدیم یک پدر آمرزیده ای که خدایش خیر دهاد (!) دوچرخه ام را پرت کرده آن طرف روی زمین. خواستم برش گردانم سر جای چندماههاش که ساناز گفت دوچرخه را بگذار همین جلو تا رمزش را پیدا کنم. من با این که می دانستم این کار شدنی نیست به حرفش گوش کردم و مشغول تماشای رمزگشایی ساناز شدم. با ایمان کامل به این که موفق خواهد شد آغاز کرد به کنار گذاشتن شماره هایی که می دانستیم توی رمز نبوده اند. با این کارتعداد انتخاب ها را چند مرتبه ی بزرگی کم کرد. دو شماره ی اول رمز را هم پیش چشمان ناباور من حدس زد و پس از چند دقیقه بقیه ی شماره ها را با روش صحیح و خطا پیدا کرد. قفل که باز شد انگار دنیا را به من داده باشند. باورم نمی شد و هزار بار گفتم ای کاش همان چند ماه پیش به حرف ساناز گوش کرده بودم.

Categories: يادداشت ها

توهم ترور؟

جولای 3, 2007 Amir 2 نظر

من نمی فهمم چرا تروریست ها در همه جای جهان موفق هستند به جز در انگلستان. همیشه تنها چیزی که از انگلستان می شنویم نقشه ی حمله های تروریستی بسیار بزرگی است که نقش بر آب شده اند.  من از ترور و آدم کشی به هر بهانه ای که باشد بیزارم و از ناکام ماندن نقشه های تروریست ها خوش حال می شوم. ولی برایم سخت است باور داستان های انگلیسی ها درباره ی نقشه های بی سروته تروریستی ای که همیشه در لحظه ی آخر لو می روند و طراحانش همه مسلمان هستند. البته آن قدر از مسلمانان و  ستم های انگلیس بر آن ها می دانم که بیزاریشان از انگلیس برایم قابل درک باشد ولی داستان های تروریستی ای که این روزها می شنوم مرا بیشتر به یاد فیلم هایی می اندازد که  از زمان کودکی به یادم مانده اند: روزگاری که می شد آدم کشی کرد و آن را به گردن ارتش آزادی بخش ایرلند انداخت. همیشه انگلیسی ها که به دنبال بهانه ای برای سرکوب ایرلندی ها می گشتند برنامه ی کشت و کشتاری را تدارک می دیدند و آن را به گردن ارتش آزادی بخش ایرلند می انداختند. آن روزها «آدم بده» ی داستان ایرلندی بود و امروز نوبت مسلمان هاست. در این میان ما ایرانی ها هم که نه سر پیازیم نه ته پیاز به پای بقیه ی مسلمان ها می سوزیم. کسی هم نیست که بگوید تا به حال کدام ایرانی در این داستان های بی سروته خودساخته تان دست داشته که به هفتاد میلیون نفر آدم بی گناه برچسب آدم کشی می زنید؟

Categories: يادداشت ها