من از نخستین نسل ایرانی های پس از انقلاب هستم. همان نسلی که همه ی درهای کشور را به رویشان بستند واز نظر اعتقادی اجازه ی آموختن هیچ چیز به جز آموزه های دینی آن هم از نوع اسلام «ناب» را به آن ها ندادند. از میان شاخه های گوناگون اسلام هم شیعه را برایمان برگزیدند و از آن جا که همه ی رسانه ها را در اختیار داشتند و دسترسی داشتن به رسانه ی دیگری جرم به حساب می آمد، با تمام توان تنها اسلام ناب شیعه را به ما آموزش دادند. این آموزش آن قدر جدی بود که راه یافتن ما به دانشگاه را هم مشروط به خوب آموختن آموزه های دینی کردند به طوری که درس دینی در کنکور زمان ما ضریب ۲ داشت، درست هم سنگ با درس زبان های خارجی. این گونه بود که اسلامی که به ما آموختند را نسل ما فرای انتظار هر کس دیگری آموخت. بسیاری از آن چه را که ما می آموختیم در کتاب های دینی و قرآن مان نوشته بودند و نویسنده ی این کتاب ها آقای حداد عادل بود. امروز که سال ها از روزگار آموختنمان می گذرد می خواهم ببینم منطق دینی آقای حداد عادل را خوب آموخته ام یا نه. استدلالی که برای دینداری می آوردند این بود که: فرض کنید هنگامی که می خواهید کفشتان را بپوشید، دیوانه ای به شما بگوید که عقربی درون کفش شماست. شما چه می کنید؟ شرط عقل احتیاط است و هر چند این را از دیوانه ای شنیده اید ولی با خودتان می گویید اگر حرفش یک در هزار هم درست باشد نباید خطر کنم. پس کفشتان را می تکانید و سپس می پوشید. استدلال مشابه: فرض کنید آخرتی در کار نیست و پس از مرگتان نیست و نابود می شوید. در این صورت چه کسی ضرر کرده؟ آن که اعتقاد داشته و نماز خوانده و به دیگران نیکویی کرده یا آن که هر کاری دلش خواسته انجام داده؟ پاسخ: هیچ کدام. چون در پس نیستی پشیمانی نیست. ولی اگر آخرتی باشد چه؟ پاسخ: آن گاه کسی که نیک بوده به آسایش جاودان خواهد رسید و آن که اعتقاد نداشته برای همیشه بیچاره خواهد شد. پس شرط عقل آن است که اعتقاد داشته باشیم، حتی اگر آخرتی در کار نباشد آن که اعتقاد داشته و محتاط بوده چیزی از دست نداده است. حالا می خواهم این آموخته هایم را در مسایل روز به کار ببرم. چون همه ی سال هایی که ما دینی می خواندیم همیشه کتاب هایمان با این یادآوری آغاز می شد که این آموزه ها بر اساس فطرت انسان بناشده و در هر زمان برای همه ی مردم جهان یکسان است.
در یکی از خبرگزاری ها به نقل از یک روحانی آمده است: انقلاب امام خمینی برای زمینهسازی ظهور بقیه الله اعظم نیاز به جهانی شدن و صدور فرهنگی به كشورهای دیگر جهان دارد. وی جهانی شدن انقلاب را مثالی مصداقی از اقامه دین دانست و در ادامه خاطرنشان ساخت: بستر سازی برای ظهور امام زمان(عج)، یك تكلیف شرعی است. پایان نقل قول. این نوشته را که می خوانم نمی توانم آن را با آموزه های دینی خودم مقایسه نکنم. استدلال آقای حداد را به کار می برم: فرض کنیم که امام زمانی در کار نباشد (این فرض نمی تواند بدتر از فرض در کار نبودن آخرت باشد) در آن صورت چه کسی ضرر کرده است؟ آن که کشورداریش را بر اساس منافع ملی مردمش بنا کرده است و با کشورهای دیگر دنیا رابطه ی خوب برقرار کرده، کشورش را ثروتمند و زمین خدا را اباد کرده است و از مردم مسلمانش نامی نیکو به جای گذاشته است، یا کسی که کشورداریش را بر پایه ی مبانی اعتقادی بنا کرده و دوست و دشمنان کشورش را نه بر اساس منافع ملی، که بر اساس دین و اعتقادشان برگزیده، با همه ی دنیا دشمنی کرده، در تلاش برای صدور انقلابش مردمش را به زحمت انداخته و بدنامشان کرده، به خاطر انزوای بین المللی اش مردمی معتقد ولی فقیر به بار آورده و در اثر جنگی مذهبی زمین خدا را ویران کرده، مردمش را آواره کرده و جان و مال و شرف مردم کشورش را به نابودی کشانده است؟ با این که پاسخش به نظرم بدیهی می آید، یک چیزی این وسط با آموزه های ما نمی خواند. یک جای کار لنگ می زند. و گرنه نمی شود که تناقضی به این آشکاری وجود داشته باشد و کسی صدایش در نیاید. آخر فرمانروایان ما خودشان نویسنده ی کتاب های دینی ما بوده اند. پس چرا نمی توانم بین آن آموزه ها و این نقل قول ها و آن چه که بر سر کشورم می آید همخوانی منطقی پیدا کنم؟ باز پای چوبین استدلالم لنگید، این بار درس دینی آقای حداد را خواهم افتاد.چه خوب که دیگر در زندگیم امتحان دینی ندارم.۱