دوستی های روزگار سخت
کودک تر که بودیم دوست برایمان مفهوم عمیقی داشت. همیشه هنگامی که دوستی می خواست دوستانش را بشمارد دلشوره می گرفتیم که نام مرا هم خواهد برد یا نه. و وقتی نامت را نمی برد می فهمیدی که تو برایش تنها یک آشنا یا هم کلاسی هستی نه دوست. ولی روزگار که گذشت دوست بودن هامان هم نو شد و مفهوم دوست و آشنا آن قدر به هم نزدیک شد که دیگر یادمان رفت دوست هامان را بشماریم و آشناها را از دوستان جدا کنیم. فرآیند بزرگ شدن آن چنان نرم و بی صدا پیش رفت که هیچ نفهمیدیم آخرین باری که از خواب به شور دیدن دوست بیدارشدیم کی بود و چه قدر آزار دهنده بود وقتی که فهمیدیم برای همه ی آن ها که می بینیمشان تنها آشنایی هستیم که مرز نزدیک شدنمان به یکدیگر را جایگاه اجتماعی مان مشخص می کند. رابطه ی روزگار بزرگسالی را نشد که با آغوش باز بپذیرم ولی زور زمانه به خواست تو می چربد و کم کم می آموزی که برای دیگران آن باشی که از تو چشم دارند نه آن که دوست داری چشم داشته باشند. با این همه در همین دنیای بزرگسالی هم دوستی ها اندازه ها و رنگ های گوناگون دارند که بیشتر وقت ها با حساب و کتاب های منطقی ات جور در نمی آیند. نمونه اش دوستی های روزگار سختی اند: کسانی را در روزگار سختی شناخته ای. روزگاری که به پایان رسیدنش را ثانیه شماری کرده بودی و فشارهای پیرامونت خودت و دوستانت را افسرده و عصبی و تند خو کرده بود. در چنین شرایطی همه ی زشتی های رفتار آدمیان بزرگ می شوند و تحملشان هم سخت تر. و گاهی رفتارهای ساده ای دلخوری های عمیقی را باعث می شوند که تا مدت ها می مانند و بر دوستی ها سایه می افکنند. منطق خشک به من می گوید که چنین رابطه هایی باید بسیار ناپایدار و سطحی باشند و دوستان این چنینی پیش از آن که از دیده بروند از دل می روند. ولی تجربه درست خلاف این را نشان می دهد. چنین دوستی هایی بسیار عمیق تر از دوستی هایی هستند که در شرایط آرمانی پدید می آیند.واقعیت آن است که دوستی که با تو سختی کشیده را سخت تر از آن که با تو خندیده و روزگار به خوشی گذرانده می توانی فراموش کنی. و کسی که در بدترین شرایط اش دیده ای و با هم بیچارگی کشیده اید را بسیار بیشتر از آن که همیشه بر سر سفره ی غذا دیده ای و هیچ گاه جز برای خوش گذراندن با هم قرار نگذاشته اید درک می کنی. این راز دوستی های دنیای بزرگسالیست که تازه به آن پی برده ام و هنوز هیچ منطقی برای درست بودنش نیافته ام.۱
امیر جان ، با همه اینها من به داشتن دوستی مثل تو افتخار میکنم. ایام خوش
Dear Rozegare No,
I deeply understand what you meant. Because I have faced with such a conditon.It had a very hard time. Really words can not explain my feeling. But it was so hard and I was so alone. Never mind I do not want with recalling those experience make myself and you upset. But at last when I came out of that, I became strong. Strong in the ture sense. By the way you are lucky that you are not alone.
راست میگی ! هرچند که تجربه به من نشون داده که میزان سختی مشترک در درجه دوم قرار دارد و صداقت در دوستی چه در دوران سختی و چه در اسودگی
حرف اول یک دوستی پاینده را میزند