سفرنامه ی بمبیی
خاطره های بمبیی برای من و ساناز و تا جایی که می دانم برای بسیاری از ایرانی هایی که در شرایط ما به آن جا سفر کرده بودند خاطرات بسیار تلخ و آزاردهنده ای است. از وضعیت قطارها گرفته تا تلاش پایان ناپذیر هر جنبنده ای برای تیغ زدن و چاپیدن و برخوردهای بد کارمندان و کثیفی شهر وبیماری های درمان ناپذیر و چیزهای دیگر. امروز روایت دیگری از آن را خواندم. شنیده بودم برخی از بودن در این شهر لذت می برند ولی نمی دانستم چگونه. این نوشته گزارش بازدید بسیار کوتاه یک ایرانی پولدار است که در گرانترین هتل شهر زندگی کرده، در بهترین جا غذا خورده، با گرانترین قطار سفر کرده، با مردم شهر در واقع (تا جایی که ازاین قسمت از نوشته بر می آید) هیچ رابطه ای برقرار نکرده، هنگام راه رفتن به دور و برش نگاه نکرده (وگرنه نمی توانست چیزی درباره ی ایستگاه های قطار و خیابان های شهر ننویسد)، برای تمدید ویزایش به اداره ی پلیس نرفته و هیچ گاه هم سر و کارش به اداره ای در این شهر نیفتاده است! پیشنهاد می کنم سفرنامه را بخوانید و اگر توانستید حتما یک سر به آن جا بزنید تا ببینید چگونه می توان کلوخی را که حتی زحمت زراندود کردنش را به خودشان نداده اند با تبلیغات دروغین به جای شمش طلا به مردم غالب کرد