بایگانی

بایگانیِ می, 2008

پاریس

می 17, 2008 Amir 5 دیدگاه

به گمانم سال پیش همین روزها بود که رییس گروه ما به من پیشنهاد یک کار یک ساله در پاریس را داد. رفتن به پاریس بسیار هیجان انگیز بود ولی به معنی رها کردن خانه و زندگی تازه گردآورده و کوچیدن دوباره به شهری بود که زبان مردمانش را هم نمی دانستی. به خصوص که بنا بود پس از یک سال باز به دانشگاه خودمان برگردم و باز در آمریکا زندگی کنیم. روزگاری مشتاق چنین کوچیدن هایی بودم ولی مدتی است که از کوچیدن های بزرگ دوری می کنم. نمی دانم آسایش زندگی آمریکایی باعثش بوده یا نیاز به داشتن یک شهر که شهر تو  باشد! به هر حال نه من آماده ی دو بار کوچیدن دوباره در یک سال بودم نه ساناز. ولی پیشنهاد استاد را با پیشنهاد گذراندن دو ماه در پاریس پاسخ دادیم که پذیرفته شد و بنا شد بهار امسال را در پاریس بگذرانیم. فکر رفتن به پاریس هم هیجان انگیز است  و آن چه این سفر را برای ما جذاب تر می کرد امکان رفتن به ایران از پاریس بود. ایرانی هایی که با ویزای دانش جویی یا دانش مندی در آمریکا هستند محدودیت شدیدی از نظر مسافرت دارند چون ایرانی که باشی تنها می توانی ویزای یک بار ورود به آمریکا بگیری و هر بار که پایت را از آمریکا بیرون بگذاری باید دوباره درخواست ویزا بدهی و دندان روی جگر بگذاری تا اجازه های لازم برای بازگشت دوباره ات به آمریکا صادر شود. این بود که دو ماه در پاریس برای ما هم فال بود هم تماشا. چون هم پاریس را می دیدیم و هم دوران انتظار ویزایمان را در پاریس می گذراندیم. همکاری  و هم صحبتی با دانش پیشگان فرانسوی و اروپایی هم البته به  همه ی این انگیزه ها اضافه می شد. . خلاصه این که پذیرفتیم و پذیرفتند و از سه هفته ی پیش ما به پاریس آمده ایم. همه ی نخستین روزهایمان در این شهر به مقایسه ی پاریس با نیویورک گذشت. زندگی در فرانسه آن قدر از آمریکا متفاوت است  که تا نبینی باورت نمی شود. هنوز هم نمی توانیم بگوییم دقیقا چه چیزی باعث آین همه تفاوت می شود ولی این دو شهر دارای دو فرهنگ و دو روش زندگی کاملا متفاوت هستند و ما کم کم داریم زیستن در این شهر را می آموزیم و به تفاوت ها عادت می کنیم. شاید بزرگترین تغییری که در زندگی مان پیش آمد آمدن ما از حومه ی یک شهر کوچک در آمریکا به  مرکز یک شهر بزرگ در اروپا بود.  برای من این تغییر بزرگتر هم بود چون پس از ۹ سال باز در یک شهر واقعی زندگی می کنم. پس از ۹ سال باز در خانه را که باز می کنم پا به میان جمعیت زنده ای می گذارم که لبخند صبح به خیر روی لبانشان نیست و حتی تو را در میان آن همه آدم نمی بینند. و پس از ۹ سال دوباره می توانم  صبح ها بروم از سر کوچه نان و ماست و سیب زمینی بخرم و شب ها را با ساناز تا دیر وقت بدون هدف در خیابان قدم بزنیم و آدم ها را ببینیم در جامعه ی آزادشان و با رفتارهای واقعی به دور از پنهان کاری تحمیل شده بهشان و از خودمان بپرسیم کشور ما پر از جهانگرد چه شکلی خواهد داشت …. می خواهم دیده هایمان از پاریس و اروپا را این جا بنویسم. امیدوارم فرصت نوشتن پیدا بکنم. و امیدوارم که بتوانم بی طرف و منصف باشم

Categories: يادداشت ها