بایگانی

بایگانیِ ژوئن, 2008

عمر کوتاه سفر

ژوئن 13, 2008 Amir ۱ دیدگاه

راست می گویند که عمر سفر کوتاه است. دو ماه به همین زودی تمام شد! هر روز این دو ماه برایمان روزگاری نو بود و تجربه ای تازه. از روزهایی که منتظر ویزای فرانسه مان بودیم خیلی نمی گذرد ولی این دو ماه آن قدر متفاوت بود که همه ی خاطره های روزهای انتظار را پاک کرد. و امروز خوشحالیم که به این سفر آمدیم.  سفر اروپا تمام شد ولی هنوز نیمی از سفر باقیست: پس از سه سال راهی ایرانیم. همه ی هیجان سفر اروپا یک طرف، هیجان دیدن خانواده و دوستان و میهنی که زبان مردمش را می فهمی و همه ی کودکی و نوجوانیت را آن جا گذرانده ای یک طرف. چندین ماه است که چشم به راه امروز بوده ایم. حالا امروز که راهی هستیم نمی دانم داریم یک سفر می رویم ایران یا داریم از سفر آمریکا بر می گردیم! به هرحال هر کدام که باشد تا چند ساعت دیگر پا در خاک میهن خودمان خواهیم گذاشت. از این به بعد از ایران خواهم نوشت و از تجربه های روزگاری نوتر :)

Categories: يادداشت ها

هر کسی با زبان خودش

در کلیسایی ایستاده بودم و به شمع هایی که مسیحی ها برای حاجت گرفتن روشن می کنند نگاه می کردم. مردم می آمدند و سکه ای می انداختند و شمعی روشن می کردند. زن جوان عربی با روسری و مانتو آمد شمعی برداشت، زیر لب بسم الله گفت، شمع را روشن کرد و همین طور که در جای خالی میان بقیه ی شمع ها می گذاشت، زیر لب به زبان خودش دعا کرد و رفت.

Categories: يادداشت ها

زندگی ساده

دختری را دیدم که در خیابان می گریست و راه می رفت. به سر و رویش می آمد که دانش جو باشد. تازه فهمیدم سالهاست که گریه ی کسی را در خیابان ندیده ام.

داشتم این را برای ساناز می گفتم که دیدیم دختری کنار دوستش پایین مجسمه ی کنار ایستگاه اودیون خیابان سن ژرمن نشسته و دارد چیزی را تعریف می کند و مانند ابر بهار اشک می ریزد.

امروز در هتل نشسته بودیم و قهوه می خوردیم که یک مشتری وارد شد و شروع کرد به گرمی با خانم هایی که پشت میز پذیرش هتل بودند حرف بزند. بعد هم همه بلند زدند زیر خنده. نمی دانم پیرمرد چه می گفت که همه  از ته دل می خندیدند. خنده هاشان برای مدت زیادی ادامه یافت و ما چه قدر دلمان می خواست بدانیم به چه می خندند. سادگی خاصی در رابطه شان بود که مدت زیادی بود ندیده بودیم.

برایمان جالب است که این احساس های ساده ی روزمره را دوباره می بینیم. انگار زندگی در این جا ساده  و واقعی جریان دارد. بالا و پایین زندگی و احساس مردم را می توانی در خیابان ببینی. آن مرز از پیش تعریف شده که فاصله ی مردم را از هم نگه می دارد انگار کمرنگ است این جا. زندگی جریان دارد با همه ی خوبی ها و بدی هایش. نه به بزرگی و شکوه و آسایشی که در آمریکا هست، ولی چیزی دارد که اگر ببینی می توانی بفهمی چرا کسی می تواند زندگی را با همه ی مشکلاتش در این جا دوست بدارد.

Categories: يادداشت ها

مام میهن یا گزارشی از نخستین برخوردهای دولتی در سه پرده

ژوئن 10, 2008 Amir 3 دیدگاه

پرده ی نخست:

باید برای خروج از ایران اجازه ی دوباره بگیری. با این که کارت پایان خدمت سربازی داری ولی به دلایل تاریخی، گذرنامه ات مهر یکبار خروج دارد.  مکان: سفارت ایران در پاریس. زمان: سر ظهر. پرسان پرسان نشانی را پیدا می کنی. سفارت در بزرگی دارد با دو مجسمه ی زیبا از دو شاعر ایرانی در دوطرف در ورودی. پرچم ایران را که از دور می بینی لذت می بری و احساس می کنی به زودی پا در تکه ای از خاک کشورت خواهی گذاشت. جلوتر که می روی، با در بسته روبه رو می شوی. ورودی ساختمان ههر چه قدر هم که زیبا باشد، وقتی بسته باشد تنها یک در بسته است. دو نفر که جلوی در ایستاده اند و ته ریش دارند و با هم صحبت می کنند تنها فرانسه می دانند. داری تلاش می کنی با زبان جهانی از آن ها بپرسی چه طور می شود واردشد که پیرمردی ایرانی از راه می رسد و با زبان فارسی کمکت می کند. پیرمرد هم کت و شلوار توسی پوشیده. ته ریش کوتاهی هم داردکه تو را به یاد خیلی ها در ایران می اندازد. باید به کوچه ی پشتی بروی. در ورودی آن جاست. در کوچه ی پشتی نه از زیبایی  در ورودی چیزی می بینی. نه نشانی از ایران. یک چیزی کم دارد، ساناز با تعجب می پرسد: پس پرچم ایران کجاست؟ در پشتی به نظر کوچک می آید ولی وارد که می شوی شلوغی سفارت دلت را گرم می کندکه مردم برای سفر به ایران مشتاقند. چیزی نمی گذرد که می فهمی آدم هایی که آن جا نشسته اند تقریبا همه ایرانی هستند. خانم های ایرانی که با دامن کوتاه ولی با مانتو و روسری آمده اند بسیار دیدنی هستند. آخر مانتو لباس معمول این جاست و از باجه هم تنها سر و صورتت دیده می شود. پس نیازی به پوشاندن پاها نیست! کم کم می فهمی که در ایران هستی. هر نجوای آهسته ای را هم می فهمی چون به زبان خودت است. اتاقی که وارد ش شده ای اتاقی گرد است که به سبک ایران قدیم و با نمای درونی آجرهایی که به خشت می مانند آراسته شده. اتاق خیلی خالیست. اتاق های انتظار سفارت خانه ها معمولا جای خسته کننده ای هستند به خاطر همین زیاد احساس عجیبی نیست. وسط سقف چیزی شبیه به گنبد درست کرده اند ولی کوچک. اتاقک های درخواست ویزا و بقیه ی اتاق ها دور تا دور این اتاق هستند. هر کس که شماره اش خوانده می شود می رود می نشیند روبه روی اتاقکی که شماره اش را خوانده . می توانی حرف های همه را بشنوی. حریم خصوصی به خاطر کوچک بودن اتاق معنی ندارد. به خاطر همین حوصله ات سر نمی رود و با اشتیاق به مردمی که فارسی می گویند نگاه می کنی. بیشتر مشکل ها همین مشکل خروج از ایران و سربازی هستند. جوانی هم با یک خانم چینی که فارسی نمی داند ازدواج کرده و می خواهد برای نخستین بار به ایران ببردش.  رو به روی در ورودی تلویزیون بزرگی هست که فیلم ایرانی نمایش می دهد. صدایش را بسته اند ولی شریفی نیا بازی می کند و زیر نویس انگلیسی دارد. تا وقتی که ما را صدا بزنند همه ی فیلم صحنه هایی از نشستن شریفی نیا رو به روی یک روحانی ای بود که قوانین ازدواج دوباره و گرفتن زن دوم را برایش توضیح می داد. درست پیش از آن که شماره ی ما را بخوانند، دری که سمت راست ورودی بود باز می شود و یک اقایی از آن بیرون می آید. مردم بر می خیزند و به سویش می روند. چیزی را بینشان تقسیم می کند و همه می روند. هیچ کلامی بر زبان آورده نمی شود. تنها هر کس دستش را دراز می کند، گذرنامه اش را می گیرد و می رود. سرانجام شماره ی ما را هم می خوانند. کسی که پشت باجه نشسته بسیار مودب است و می بینم که می خواهد کمک کند. ولی نمی شود. امکانش نیست چون قوانین این گونه می گویند. من ساکن فرانسه نیستم. یعنی فعلا در فرانسه زندگی می کنم ولی کارت اقامت ندارم. و با این که ایرانی هستم نمی توانم از خدمات گذرنامه ی سفارت کشور خودم استفاده کنم! جالب است که سفارت کشورهای دیگر این را به من نگفتند. من ویزای کشورهای دیگری راهم این جا گرفتم. ولی کسی به من نگفت چون ساکن فرانسه نیستم نمی توانم این جا درخواست ویزا بدهم. خب قانون است. کاری نمی شود کرد. باید به قانون تن داد. باید بروم ایران و کارم را آن جا پی گیر شوم.  بر می خیزیم و با دست خالی از سفارت بیرون می آییم. روحانی درون قاب تلویزیون هنوز دارد توضح می دهد که شرط مهم ازدواج دوم، رضایت زن نخست و  برقرار کردن عدالت میان زنان است ….

Categories: يادداشت ها

کار نیکو کردن واقعا از پر کردن است؟

ژوئن 8, 2008 Amir 2 دیدگاه

داستان پیرزنی که گاوی را بر دوش می گذاشت و از پله ها بالا می برد یادتان هست؟ این ویدیو را ببینید تا باور کنید که شاید آن داستان هم واقعی بوده باشد. پیرزن آن داستان هم خراسانی بود؟!

پ.ن.: چه جوری می شود ویدیوی یوتیوب را داخل پستی چسباند؟

Categories: يادداشت ها

مانتو

ژوئن 5, 2008 Amir ۱ دیدگاه

شاید عجیب ترین چیزی که در این سفر دیدم، مانتو بر تن زنان پاریسی بود! مانتو برای ما نشان پوشش اسلامی در ایران است و من همیشه می خواستم بدانم این نام عجیب غیر ایرانی  از کجا آمده است. مانتو پوشش زنان پاریس است. مخصوصا وقتی هوا سردتر است (که فکر کنم بشود یک روز در میان!)  پوشش بیشتر زنان این شهر مانتو با یا بدون شلوار است. آن ها که با مانتویشان شلوار می پوشند، اگر یک روسری هم روی سرشان بگذارند می شوند شبیه دخترهای ایرانی . مخصوصا که مانتوی جوان ها این جا هم کوتاه است. چند روز پیش برای یک کار مالی باید با منشی دانشکده می رفتیم بانک. رفتم در دفترش را زدم، گفت صبر کن مانتو بپوشم و برویم. داشتم فکر می کردم اگر ایران هم بودم دقیقا همین جمله به همین شکل گفته می شد! مردها هم روپوش دارند. مردها چیزی شبیه به پالتوی نازک یا کت نازک می پوشند. و زن ها مانتو-شلوار یا مانتو-جوراب با کفش پاشنه بلند و تقریبا همیشه یک سیگار در دستشان است. تعداد سیگاری ها این جا بسیار زیاد است و سیگار کشیدن ظاهرا عادت زشتی نیست. مخصوصا زن های سیگار به دست بسیار زیادند (در ایران سیگار کشیدن عادت بدی است. و سیگاری شدن بچه ها یکی از کابوس های پدر و مادر هاست. در آمریکا از این هم بدتر است و به سیگار کشیدن می گویند یک عادت نفرت انگیز و به خاطر همین معمولا سیگاری ها می روند یک جایی بیرون از ساختمان ها و به تنهایی دور از بقیه سیگار می کشند. ولی این جا زیاد می بینی که کسی سیگار به دست بیاید کنارت بایستد و با تو صحبت کند).

زمان که می گذرد تصویرهایی که آدم از جایی دارد کم کم محو می شوند و آن چه در خاطرش می ماند تصویری کلی است که بیشترین تاثیر را رویش گذاشته است. برای من فکر می کنم تصویری که از شب های پاریس می ماند، شب های زنده اش است با تصویر مردانی که دستشان در دست زنی است مانتو پوشیده و سیگار به دست، سرگرم رابطه ی دو نفریشان – فارغ از آن چه در اطرافشان جریان دارد. و شاید همیشه حسرتش بر دلم بماند که هیچ کدام از همشهری هایشان به خودش اجازه نمی دهد که خلوتشان را بر هم بزند و از  نوع رابطه شان بپرسد ….

Categories: يادداشت ها