اسباب کشی
امروز اسباب کشی کردم به دانشکده ی اخترفیزیک. این دو سه سالی که این جا بودیم دفتر کارم در دانشکده ی فیزیک بود. با این که فاصله شان ۱۰۰ متر هم نیست، ولی فرهنگ اخترفیزیکی ها آن قدر متفاوت است که به اسباب کشی ات معنایی بیشتر از رفتن از یک سوی خیابان به سوی دیگر می دهد. دفتر کارم را رو به آفتاب انتخاب کرده ام. این دفتر نو با پنجره های بزرگ و آفتاب گیر آن قدر خوب است که آدم به قول نویسنده ی کافه پیانو احساس می کند باید حتما یک کار مهمی توی این دفتر بکند وگرنه حیف می شود. درست مثل وقتی که لباس نو تنت می کنی. یا کفش نو ات را اولین روزی که پس از نوروز به مدرسه می روی پا می کنی. یا مثل کیف نویی که اول مهر دست می گیری و به کتاب های نوی تازه جلد شده ات نگاه می کنی و با خودت می گویی باید خیلی خوب درس بخوانم. یادم باشد که ردیف اول بنشینم و همه ی تمرین ها را همان شب اول انجام بدهم