امروز انجمن مسلمان های دانشگاه، موفق به لغو سخنرانی یک خانم مصری شد. این طور که از پوستر سخنرانی بر می آمد، سخنران بنا بود درباره ی قانون شریعت، حقوق اقلیت ها در خاورمیانه (یعنی کشورهای مسلمان) و نظرش درباره ی اسراییل سخنرانی کند و دلیل لغو سخنرانی، نفرت پراکنی سخنران علیه اسلام بیان شده. سرعت عمل انجمن مسلمان ها در لغو سخنرانی بسیار خوب بود و مردم خبر سخنرانی را تقریبا همزمان با خبر لغو آن شنیدند. این که مسلمانان هم دارای تشکیلات پیوسته ای شده اند که می تواند به هنگام نیاز به سرعت واکنش نشان دهد، خبر بسیار خوبی است. ولی جنبه ی دیگر این خبر که می تواند بحث برانگیز باشد، درستی یا نادرستی لغو سخنرانی یک مخالف است. دلیل لغو کنندگان، بسیار شبیه به دلیل هایی است که گروه های طرفدار اسراییل برای حمله به کسی استفاده می کنند: مبارزه با اسلام ستیزی. نگرانی ای که وجود دارد این است که چنین خط قرمزهایی هرگز خوش تعریف نیستند و گذشته از این که به سلیقه ی گروه ها و فرقه ها و پیشینه ی فرهنگی شان بستگی دارند، می توانند به سرعت گسترش پیدا کنند و جلوی هر گونه بحث و اظهار نظری را بگیرند. طرفداران افراطی یهود، چنین کاری را زودتر آغاز کردند و امروز کسی به سادگی نمی تواند درباره ی دین یهود یا یهودی ها چیزی بگوید. همه ی تصور ما این بود که اسلام و فرهنگ اسلام متفاوت است و اسلام نمی تواند جلوی بحث را بگیرد. وقتی که گروهی که این چنین در اقلیت هستند، سخنرانی مخالف را برنمی تابند، تصور کردن این که در جامعه ای که این گروه در اکثریت باشند، اوضاع چه گونه خواهد بود، نباید خیلی دشوار باشد.
البته من به عنوان منتقد این کار، خودم بالای گود ننشسته ام. ما ایرانی های دانشگاه، در زمان بوش چنین تجربه هایی زیاد داشتیم. هر هفته چندین سخنرانی درباره ی ایران برگزار می شد و بسیاری از این سخنرانی ها هم ترس از ایران را تبلیغ می کردند. واکنش آن دسته ای از ما که ایران را دوست داشتند، شرکت در سخنرانی ها و پرسیدن سوال هایی بود که نشان می داد سخنران بدون اطلاع یا مغرضانه چیزهایی را به خورد شنوندگان داده است. کار دیگری که می کردیم، سخنرانی درباره ی ایران آن طور که خودمان می شناختیم بود. نتیجه ای که از این کارها گرفتیم بسیار خوب بود. درست است که هیچ گاه به فکرمان نرسید که سخنرانی ای را لغو کنیم و اگر به فکرمان هم می رسید نه توانش را داشتیم نه میان خودمان به توافق می رسیدیم که ساکت کردن صدای مخالف باعث بهتر شدن تصویر خودمان خواهد شد.
تجربه ی ما درباره ی یک کشور بود و حس دوست داشتن میهنمان ما را به آن کار وامی داشت. کسی از میان ما شغلش این نبود که چنین کارهایی بکند و هیچ کداممان به هیچ قدرتی وصل نبودیم. ولی وقتی پای دین به میان می آید اوضاع اندکی فرق می کند. شاید برای همین است که جور واکنش ها متفاوت می شود. تفاوت دیگری که وجود دارد این است که ما می توانستیم از میهنمان دفاع کنیم و بگوییم چنین حرف هایی دروغ است. در مورد مشکلاتی هم که واقعا وجود داشتند، خب ما می پذیرفتیم که مشکل داریم مثلا مردسالاری. ولی وقتی موضوع مورد بحث قوانین دین است و از میان قوانین دین هم معمولا سنگسار و قطع کردن اعضای بدن و اعدام و کشتن و عملیات انتحاری و مانند آن مورد توجه قرار می گیرند، ناگهان همه چیز عوض می شود. معمولا گروه هایی که کارشان دفاع از قرائت خودشان از دین است، به جای پاسخ دادن، بحث کردن را ممنوع می کنند. چنین رویکردی به اصل دین و قسمتی از دین که به باورهای شخصی درباره ی دین برمی گردد بسیار خوب است. چون آن بخش از دین را نمی توان با کسی بحث کرد و به دل هر کس بستگی دارد. ولی بخشی که مربوط به احکام عملی می شود و آن بخشی که نتیجه اش گرفتن جان انسان هاست، به نظر می رسد باید به بحث گذاشته شود و کسانی که زندگی شان تحت تاثیر چنین قوانین قرار می گیرد باید بتوانند درباره اش نظر حتی کاملا مخالف بیان کنند. طرفداران همه ی دین ها به لطف همین آزادی در غرب است که می توانند به دینشان و اعتقاداتشان هر قدر هم که افراطی، پایبند باشند. شاید شرط انصاف این باشد که آن ها هم تحمل آزادی بی حد دیگران و مخالفان را داشته باشند.
یا شاید وقتی پای خوانشی ویژه از یک دین خاص به میان می آید دلیل دیگری وجود دارد که باید این قوانین بدیهی را زیر پاگذاشت و جور دیگری برخورد کرد؟
———————————
یادداشت پس از نوشتن: منظورم از جمله ی آخر این است که خوانش هایی که قانون های اجتماعی دین را از جانب خدا و تغییر ناپذیر می دانند، هیچ بحثی در این زمینه را برنمی تابند و به اعتبار الهی بودن این قانون ها، هر گونه بحث و اظهار نظری را ممنوع می دانند و معتقد به پذیرش تعبدی قوانین اجتماعی دین هستند۰